نویسنده نادان

مینوسم و حرف های ناگفته ام را میگویم تا بلکه کمی ارام شوم

نویسنده نادان

مینوسم و حرف های ناگفته ام را میگویم تا بلکه کمی ارام شوم

خدا هم خوب میدونست چیکار کنه ...

خدا هم خوب میدونست چیکار کنه زن و مرد عاشق هم بشن 
مردا هرچیزی رو ببینن و زن ها هرچیزیو که بشنون نسبت به هم واکنش نشون میدن
والله اگه برعکس میشد ما زن ها عمرا روزی به مردی علاقه مند میشدیم... :-)

فکر کردن

بعضی وقتا بهتره ما ادما به اون چیزهایی حتی فکرشو نمیکیم

فکــــرکنیم...  


:-|


حسرت من

یکی از بهترین حس های دنیا میتونه این باشه بعد مدت ها

توی جای خلوت

بدون هیچ سروصدایی

با ارامش کامل

با انگشات بتونی موهای زیبا و تک تک اجزای صورتشو لمس و نوازش کنی...

و حسرت میتونه بدترین حس دنیا باشه...


...

اگه تمام آدمای دنیا مشکلاتشون رو باگفتن حرف دل خود به طرف مقابل میگفتند،برطرف میشد و تو دنیا بین ادمها هیچ کینه و کدورتی وجود نداشت...
البته همه ادم ها انتقاد پذیر نیستند
و این مشکل امثال ماهاست که کمی :-) رک هستیم...

خوابــــــــــــ...

یه وقتایی تنها چیزی که میتونه ارومت کنه     خوابـــــــــــه     که میتونه ادمو از این دنیای پر ازغم و کثیف وارد دنیایی کنه که انتخابش باخودته...

اتنظار داشتن مساوی با عوض شدن ادم ها

بیشتر ما ادمها دوست داریم خودمون باشیم و کسی به ما حالا با هرنوع رفتاری،نوع پوشش و... بد نگاه نکنه اما بعضی از ادمها جوری رفتار میکنند که نمیزارند خود واقعیمونو جلوه بدیم،بخصوص ادمهایی که خیلی دوسشون داریم و دوسمون دارند...چراکه انتظار دارند هرچی که اونا میگن باشیم و همین باعث میشه ادم از شخصیت اصلیش بیرون بیاد و تبدیل به ادمی بشه که خودش نیست و فقط تظاهر کنه به اینی که میگن راضی هست چرا که نمیخواد ناراحتیشونو ببینه،حتی با عذاب دادن خودش ...

پس سعی کنیم انتظار نسبت به همدیگر نداشته باشیم...

:-((؟؟؟؟؟؟

دلم میگیره از بعضی ادمها که همش باعث دلگیری بعضی ادما میشن

میشه یه روزی

یه نفر

یه جایی 

یه زمانی

باعث دلگیری اون آدمها بشن؟؟؟؟؟

انسان های خوب همراه با انتخاب بد

به نظرمن هرکس تو زندگیش اشتباهی می کند ولی به این معنا نیست که باید یک عمر بهایش رو بپردازه بعضی وقتا انسان های خوب انتخاب های بد میکنند،معنیش این نیست که ادم های بدی هستند،بلکه فقط دچار یه اشتباه شدند که خواه و ناخواه بوده...

از بین رفتن دوست داشتن در یک لحظه

من شلواری دارم که خیلی دوسش دارم  مدام میپوشمش جوری که همه فکرمیکنن همین یه دونه شلوار رو دارم 

چند روزه که این شلوار رو میپوشم نسبت بهش حساسیت پیدا کردم مدام پاهامو میخارونم ...

امروز یهویی داشتم به این موضوع فکر میکردم و علتش چیه که نسبت به این شلوار حساس شدم یهو یه چیز به ذهنم اومد اینکه رابطه ما ادمها هم

همینه زیادی به یه چیز وابسته باشیم و دوسش داشته باشیم یه حساسیت الکی سراغت میاد و کم کم از اون ادم یا اشیاء کناره میگیری و سعی 

میکنی طرفش نری یا استفاده نکنی 

من درحال حاضر از اون شلوار بدم میاد...


دلتنگی های من


این روزها حسابی دلم گرفته و دلتنگم،دلتنگ روزهای بچگیم،چه خوب بود با همه ی بدی ها... کتک میخوردیم،اجبار تو همه کار های ما بود و اختیاری از خودمون نداشتیم اما دروغ نمیگفتیم،گناه نمیکردیم،پاک پاک بودیم مثل یه گل...
این روزها با تمام خوشیهام خوب بودن حالم بازم غم دارم هیچ چیز نمیتونه ارومم کنه خنده هام از ته دله اما زود ازبین میره و انگار یه چیزیو گم کردم و پیداش نمیکنم:-((