فریاد های بی صدای دلم

مینوسم و فریاد های دلم را بی صدا میگویم تا بلکه کمی ارام شوم

فریاد های بی صدای دلم

مینوسم و فریاد های دلم را بی صدا میگویم تا بلکه کمی ارام شوم

فریاد های بی صدای دلم

دردے که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وا میدارد...! و انسانها فقط به فریاد هم میرسند،نه به سکوت هم!


  میتونم به جرئت بگم یکی از بهترین فیلم از نظر قدرت تخیل بالای انسان که دیدم این فیلم بوده..cast awayیک فیلم عاشقانه که عملکرد خوبی

  داشته و آمیخته با عشق،تخیلات بالای انسان،صبر و بردباری بده..

  این فیلم با بازی تام هنکس در نقش چاک نولاند فیلم رو فوق العاده کرده و هیچ نقصی در این فیلم دیده نمیشود...

  این فیلم در رابطه با مردی به نام چاک نولاند است که تحلیل گر سیستم شرکت پست فدکس بوده و در همه جای جهان سفر میکند

  چاک بازنی به نام کلی فریرز به دلیل رابطه نزدیکی که باهم داشتند قرار براین شد باهم ازدواج کنند ام بخاطر شلوغ بودن سرش نتونستند

  ازدواج کنند...اگه بخوام شخصیت چاک نولاند رو توصیف کنم از لحاظ کاری فردی متعهد به کار و مسئولیت پذیر در امور زندگی،کار،اطرافیان و 

  مخصوصا کلی داشت....


  حالا ماجرا از اینجا شروع میشه که چاک مجبور به یک مسافرت یهویی میشه و برای کلی پیغام میزاره و18ساعت بعد برمیگرده.

  چاک یک مراسم به مناسبت کریسمس میگیره.میز آنها انواع و اقسام غذاها از شیرمرغ تا جون آدمیزاد بود.بعد مهمانی او تمام وسایلش 

  رو جمع میکنه و کلی تا دم فرودگاه چاک رو همراهی میکنه و به مناسبت کریسمس کلی به او ساعت قدیمی و باارزش پدربزرگش را و چاک هم 

  انگشتری باارزش به او هدیه میدهد.چاک سوار هواپیما میشود و ساعتی بعد به دلیل طوفان و باد شدید هواپیما سقوط میکند تمام کارکنان

  هواپیما میمیرند و فقط چاک زنده میماند و طوفان و آب اورا در جزیره ای دور افتاده می اندازد...زمانی که از خواب بیدار میشود داد میکشد

  فریاد میکشد و کمک میخواهد اما وقتی متوجه میشود در جایی افتاده که کسی نیست به دادش برسد ناامید میشود و سرنوشت خود 

  را دست تقدیر می سپاره..

   او در این جزیره چهار سال زندگی میکند،دیگه از غذاهای رنگو وارنگ خبری نبود،غذاهای او خرچنگ و نارگیل،گوشت خام و هرچیزی

  که قابل خوردن بود...!!تمام حرکات او همانند انسان های اولیه بود.زمانی که سردش شده بود برای درست کردن اتیش خیلی تلاش 

  کرد و وقتی  اتیش درست شد خیلی خوشحاال شد و از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید...هر آدمی نیاز به یک همدمی داره،

  چاک در جزیره ای که زندگی میکرد تعدادی از وسایلی که میخواست پست کند آب اون وسایل رو به سمت جزیره اورد و همدم او یک

   توپ شده بود!!روی توپ باخون دستش شکلک کشید و شبانه روز با اون حرف میزد.. که نشون دهنده ی قدرت تخیل بالای چاک بوده.

   او مدام به فکر نجات و در رفتن از اون جزیره بود،دیگر خلق و خوی چاک عین یک مرد جنتلمن نبود...و محیط تاثیر فراوانی روی او گذاشته بود

  چاک باتمام مهارت هایی که داشت از اون جزیره نجات پیدا کرد وتوسط یک کشتی به ممفیس رسید همه بخاطر زنده بودن او جشن گرفتند...

  چاک دیگر میلی به غذاهای رنگ و وارنگ نداشت و فقط از بین اون همه غذا بازم خرچنگ خورد...به فندک نگاه میکرد و یادش میامد که چجوری

  اتیش روشن میکرد او در تمام مدتی که اونجا بود به کلی فکر میکرد و هنوزم دوسش داشت

  ولی وقتی به ممفیس رسید دید که کلی ازدواج کرده چراکه کلی فکر میکرد او همراه همه مرده و جنازه اش نیست و زمانی که همو دیدند بازم

  عاشقانه همو دوست داشتند...ولی دیگر نمیتوانستند باهم ازدواج کنند چراکه کلی یک دختر داشت و داشت زندگیش را میکرد و چاک مسیر 

  دیگری برای زندگیه خود انتخاب کرد...

.

.

.

  از این فیلم درس ها و مهارت های بسیاری میشه گرفت و من به شخصه چاک نولاند برام قابل ستایشه که همیچین چیزاییو

  رو جهارسال تحمل کردو امیدش رو ازدست نداد...از این فیلم میشه صبروبردباری،متعهد بودن به زندگی و کسی که دوسش داری،

  و میشه انسان ها با بالا بردن قدرت تخیلشون حتی بدون کسی زندگی کنند(البته نه برای همیشه)...


  نظرم اینه که این فیلم رو از دست ندید که ضرر میکنید...

  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۰
leila 79.ha

امروز سر کلاس دین و زندگی دبیر از خدا و وجود انسان حرف میزد...

میگفت همه موجودات از جمله انسان ها پدیده ای هستند که وجود و هستی شان از خودشان نیست و در وجود و هستی 

نیازمند خداوند هستند...و هر معلول یک علتی داره...

به طور مثال:ساعت که ساخته میشه سازنده ای داره به نام انسان،درواقع یعنی ساعت معلول و انسان علت آن...

هر چیزی تو این دنیا وقتی میگیم وجود داره یه علتی هم داره که اگه نداشته باشه یعنی نیست ،وجود نداره...

حالا انسان هم میتونه معلول باشه و علت آن خدا...

وقتی دبیر دین و زندگی همچین حرفی زد در پایان کلاس ازش پرسیدم:

شما گفتید ما وجودمان از خودمان نیست و هر چیزی که ساخته میشه،وجود داره پشت آن یه علتی هم داره 

ما میگیم حیوانات وجود دارند چراکه خدا علت آن هست،انسان وجود دارد چون علت آن خدا هست ...

ما میگیم خدا وجود داره پس حتما یه علتی هم داره،یه چیزی که اون رو به وجود آورده باشه،یا خدا علت داره یا وجود نداره،هوم؟؟

دبیر گفت:همه حرفای شما درست هست ولی خدا آخرین علت است و بعد اون هیچ چیزی وجود نداره واگه قرار بود برای هرچیزی یک علتی پیدا 

کنیم حتی برای خدا پس این سلسله وار ادامه پیدا میکرد و یک چرخه نامحدودی میشد...پس یه چیزی باید پایان پیداکنه...بعد حرف زدناش گفت

 قانع شدی؟؟

گفتم:نه،حرفتون منو قانع نکرد.مگه نمیگید خدا وجود داره؟؟و تو کتابم اومده که هر چیزی که وجود داره علتی هم داره و بازم گفتم یا مطمئنا

خدا وجود نداره یا اگه وجود داشته باشه علتی هم داره

دبیر گفت:شاید علت داشته باشه!!!و هیچ جوابی واسه سوالم نداشت...مطمئنا سوالم جواب داشت اون سواد به حد کافی نداشت

حالا میخوام بدونم علت خدا کیست؟؟وشایدم چیست؟؟؟..

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۱
leila 79.ha

میگن میزان سطح سواد ادم ها ربطی به شعورشون نداره اما به نظر من اینطور نیست(البته در بعضی

ها صدق نمیکنه اونم آدمایی که کنجکاو وفوضول اند......

پدر جنابالی از این دسته ادمایی هست که تو چیزایی که بهش ربطی هم نداره دخالت میکنه و خیال 

میکنه همه چی میدونه و بارشه...

مثلا اگه حرفشم درست نباشه میگه درسته و بهش بگید2+2میشه4 میگه نه میشه3یا5!!!یعنی به

عمق کلامم پی ببرید...

دیروز ویندوز کامپیوترمو عوض کردم و همه چی نصب و آماده و در حالتsleep گذاشتم و بعدازظهر

بیرون رفتم...پدر بنده مرض خاموش کردن محافظ های خونه رو داره و وقتی میبینه محافظ کامپیوتر

روشنه میگیره خاموش میکنه و ویندوز میپره و اعصابمو سگی میکنه...

حالا میگم چرا اینکارو کردی به وسایلم دست زدی؟؟میگه تو مصرف برق صرفه جویی بشه!!!!

یعنی ریدم تو استدلالشون...مملکت ریدس پدر بنده تو کفه مصرفه بهینه است....

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۱
leila 79.ha

نوزاد بودیم،کودک شدیم،کودکیمان تمام شد نوجوان شدیم بعد جوان و همچنان سالیان سال این 

زندگیه نکبت بار ادامه دارد...

همچنان تحت زورگویی های بی نتیجه پدرومادر به سر میبریم و از بس دست و پا زدیم رو به مرگیم...

نمیدونم چرا پدرومادرا میخوان کارهای نکرده خودشون رو به زور و اجبار به بچه هاشون تحمیل کنند و

این یعنی اوج خودخواه بودن...

یا مثلا کارهایی تو جوونی خودشون انجام دادند،حالا به بچه هاشون میرسه میگن نه و زشته و بد 

هست و...به روشونم میاریم میگن به عقلمون نمیرسید و بچگی کردیم...بابا بچگی کجا بوود قد پدربزرگ و مادربزگمون سن داشتند 

خودشونو به خریت میزدند...

حالم بهم میخوره از هرچی تحمیل و دستور دادن...یه جورایی میخوان عقده هاشونو سر بچه هاشون خالی کنند

این دسته پدرومادرا خیال میکنند یه چیزو به اجبار تو سر بچه هاشون کنند حتما همونی میشند که 

میخوان...اما اصلا اینطور نیست...پدرومادرایی که به بچه هاشون استقلال فکری و بیان حرف نمیدند 

عینهو مثله بچه های تو سری خور میشند و هرکسی به خودش اجازه میده به اون بچه هرچیزی 

بگه و یک بچه عقده ای دیگر به جامعه ما تحویل داده میشه و باز چرخه ادامه پیدا میکنه و اونم

شاید به احتمال زیاد بچه شو همینجوری بار بیاره...اینجور بچه ها روزی صدبار آرزو میکنند که بزرگ بشند و تا ازاد بشند ولی نمیدونند 

اول بدبختیشون تاازه شروع میشه و....

ای کاش همه پدرومادرها اجازه آزادیه بیان و حق انتخاب و مستقل بودن به بچه هاشون میدادند و واسه یک بارم که شده بهشون اعتماد

میکردند...البته تمام پدرومادرا اینطور نیستند و همون مقدار هم واسه تشکیل انسان هایی با عزت نفس و اعتماد به نفس پایین

کافیه...شاید مهم ترین اتفاق هایی که تو زندگیه بچه ها رخ میده و نمیده مقصرش پدرومادرها باشند...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۷:۵۷
leila 79.ha

خب از نظر من از اسم این فیلم هر فردی قبل از دیدنش یک برداشتی میکنه.....

black mirror... یعنی آینه سیاه...

آینــه: هرچیزی رو واضح و شفاف نشون میده،هرچیزیو تا دور دست ها شاید کمی تار اما نشون میده...درسته که آینه تمام واقعیت ها رو پیش روی ما 

میزاره اما بعضی از چیزهارو بعکس نشون میده...

ســـیاه:میتونه یه رنگ باشه...وقتی میگیم سیاه یاد تاریکی و ظلمات میوفتیم،یاد چیزی که مشخص نیست و مبهمه...

خب اگه یکم دقت کنیم معنی این دوکلمه کنارهم کاملا مشخص میشه...آینه سیاه میتونه به معنی آینده مبهم،آینده نا مشخص باشه...

شاید اتفاق بیافتیه و درست باشه و شاید هم نادرست...

خب اسم این سریال آدم رو به هول و ولا میندازه و یه جورایی بیننده خیال میکنه یک فیلم ترسناکه...اما از حق نگذریم کمی ترسناک و 

خوفناکه...آخه راجب اتفاقات زندگی آینده ای که قراره بعدها برای نسل های بعد اتفاق بیافته هست...

این فیلم5فصل داره که فصل5به تازگی اومده،اما من میخوام راجب قسمت4فصل4بحث کنم...

.

.

خب این قسمت راجب انتخاب شریک زندگی است...

حدود 40سال پیش وقتی دونفر میخواستند باهم یک زندگی رو شروع کنند هیچ اختیاری از انتخاب همسر نداشتند و این خانواده ها بودند که انتخاب 

میکردند و هردختر و پسری بعد عقد همو میدیدند و این کاملا ناعادلانه بود،با مثلا نمیتوانستند صحبت کنند و از علایق هم باخبر شوند و باید یک عمر

 کنارهم زندگی میکردند و طلاقی هم درکار نبود حالا ازاین ضرب المثل با کمال پررویی  استفاده میکردند:عروس با لباس سفید میاد و با کفن میره!!!!

بعد گذشت ده سال صحبت کردن و دیدن و... اجازه داده میشد و خانواده،دختر رو درجریان میزاشتند..ودوباره بعد گذشت20سال دختر و پسر هرجایی

 همو میتونستند ببینند و خانواده ها اجازه میداند به کافه و رستوران و پارک و... برند...بعد 3،4 سال یهو شنیدم سایت همسریابی اومد!!!

دختر یا پسر مشخصات رنگ مو و پوست و وضعیت مالی و تحصیلات و...میدند تا همچین چیزی گیرشون بیاد و بعد اینکه اومد....ازدواج!!!!!

تا اونجایی که من شنیدم فکرکنم آخرین ورژن ازدواجه!!شاید مدل های دیگه ای هم باشه من نشنیدم(حالا هرکی میدونه خبرم کنه:)))خخ!!!!)

قسمت این سریال راجب آینده نه چندان دوره است،یک نوع مدل دیگر ازدواجه!

داستان از اوجایی شروع میشه که تعدادی از آدمها از یک سیستم دستور میگیرند.حالا این موضوع راجب دونفر به نام ایمی و فرانکه که هردو برای

 اولین بار اینکار رو تجربه میکردند.همه آدمایی که توسط این  سیستم هدایت میشدند باید طبق دستور پیش میرفتند ولی این دو گاهی وقتا به دستورات عمل نمیکردند یا بعضی از چیزهارو نمیدونستند وباعث خیلی از اتفاق ها میشد...

جالبه که هر رابطه ای تاریخ انقضاء داشت و باید هردو همزمان باهم تاریخ رو چک میکردند و اگر یکی از اونها زودتر یا ناهماهنگ چک میکردند به طور 

خودکار سیستم بی ثبات میشد و تاریخ رابطشون کم و کمتر تا به ثبات برسه!!اینها حتی برای رسیدن به مکانی یک تاکسی توسط اون سیستم 

 داشتند و هرجایی که سیستم میگفتند باید میرفتند..این دو پشت هم با یکی پس از دیگری رابطه داشتند...

در یکی از روزها سیستم دستور یک مهمانی دادو همه کسانی که این سیستم رو داشتن در این جشن حضور داشتند...جشن ازدواج دونفری که با

پشت سر گذاشتن رابطه های متعدد زوج واقعی و ایده آل خودشونو پیدا کردند و بهم رسیدند و کاملا راضی بودند و این دو زوج میگفتند کمی خسته

 کننده هست اما امیدوار باشید چراکه به همسر دلخواهتون میرسید...

بعد از رابطه های پشت سرهم ایمی و فرانک سیستم دوباره ایندو رو برای هم انتخاب کرد و اونها کاملا راضی بودند و انگاری همو دوست داشتند و

هردو تصمیم گرفتند تاریخ انقضاء رو چک نکنند...

یک شب فرانک از روی کنجکاوی تاریخ انقضاء رو چک میکنه و...

.

.

.

.

خب این رابطه یه مزایا و معایبی داشت...مزایاش این بود که آدم به زوج ایده آل و کسی که میخواستیش میرسی،بعد اینکه باتجربه تر و پخته تر 

میشی اما معایب این رابطه این بود که رابطه های طولانیه خسته کننده و رابطه های کوتاه بی معنی و هدف:(...درسته که جوونا تو خونه های

لوکس و شیک بودند و از نظر اجاره خونه و هزینه و شکمشون نگران نبودند اما این خودش یک ریسکه که به یک سیستم دل ببندی تا به زوج واقعی 

برسی...اونها از همه لحاظ تامین بودند و فقط باید دندون رو جیگر میزاشتند و اعتماد میکردند تا به زوج واقعیشون برسند...

.

.

.

.

توصیه میکنم این سریال رو ببینید و ازدست ندید...:))))

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۰
leila 79.ha

همه ما آدمها از یک وجه مشترک برخورداریم اونم ادعا!!!

که میزان ادعا ها بین آدم ها متفاوت هست،یکی کم ادعا و یکی پرمدعاا

یعنی بعضی ها انقدررر ادعاشون زیاده که ک*و*ن خر رو پ*ا*ر*ه میکنه چه برسه به آدمو...

این دسته آدم ها(البته بلا نسبت آدم)موجودات مزخرفین چرا که در طول زندگیشون تنها هنرشون ادعا کردنه که آدمو با اینکارشون دیوونه میکنند...

ایشاا... نصیب هیچ کس نشه که بشه الفاتحهه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۸
leila 79.ha

میتونم به طور صددرصد،با اطمینان کامل،بدون شک،بعد مدت ها بگم جمعه هفته قبل بهترین روز زندگیم بوده،واقعا گاهی 

وقتا ذهن آدم نیاز به خالی بودن داره،نیاز به پوچ بودن،جوری که هیچ چیز تو سرت نباشه...

البته بنده همیشه یک آویزون،یک معضل همراه خودم دارم که نمیزاره یه ثانیه هم فکرم آزاد باشه و این یعنی اوج بدبختی...

اما فردا تانمیدونم کی قراره به زادگاهم برم یه چیزی تو مایه های همین عکس بالایی،جایی دور از شهر،دور از هیاهو،دوراز هرچیزی که ذهنمو درگیر 

کنه،واقعا بعد مدت ها خوشحالم...

خوشحالم که ذهنم به طور حتم خالیه خالی میشه...دوس دارم هرکس و هر چیزی که باعث میشه ذهن و حالم رو درگیر چیزهای بد میکنه

از تو روزمرگی های زندگیم حذف کنم تا بلکه آروم شم

واقعا منتظر همچین روزیم...خداکنه اون روز همین نزدیکی ها باشه...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۹
leila 79.ha

برای بعضی ها این جمله عذاب آور ترین جمله هست؟؟؟

بعضی ها از این جمله خوششون نمیاد چون پشت این حرف اتفاق خوشایندی قرار نیست اتفاق بیافته،

البته نظر اون دسته آدماست که حساس و زودرنج اند و خیال میکنند بعد این حرف طرف مقابلشون اونارو تنها میزارن و میرند و ناراحت میشن و اونام

 دیگه بیخیال اون طرف میشند،چرا؟چون از طرف مقابلش ناراحته!!

خب قرار نیست همچین اتفاقی بیافته بلکه مغزشون تعطیله که همچین فکرایی میکنن...

قرار نیست آدمها مطابق میل همدیگه صحبت کنند،چراکه اگه این بشه آدمها دیگه خودشون نیستن و از شخصیت اصلیشون بیرون میان

تمام آدما تفاوت های بسیاری دارند و نمیتونند از همدیگه توقع داشته باشند همیشه توصلح و دوستی باشند یا باهم بسازند یا مثلا بگیم 

اینxیاyچون ناراحت میشه ما همچین رفتاری باید باهاش داشته باشیم تا ناراحت نشه!!اصلا این نوع رفتار درست نیست..

خب همون دسته آدمای زودرنج میگن:چرا گاهی وقتا باید کاری ک طرف مقابلت دوسندارع رو انجام ندی؟؟ 

خب آدمها همدیگررو کامل نمیشناسند،میشه گفت من از این کار یا حرف خوشم نمیاد تا طرف مقابلت سعی کنه و انجام نده!

بعدشم قرار نیست اونجوری که دوست دارند باشیم

چقدر خوبه که با تمام اختلاف هایی که با نزدیکامون داریم کنار بیایم وگرنه اونجوری سنگ رو سنگ بند نمیشه...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۷
leila 79.ha

چند وقتی هست که زندگی در سکوت مطلق...!!!واقعا در تعجب این همه آرامش اطرافیانم هستم.

دیگه کسی  کاری به کارم نداره و من واسه خودم هستم،گاهی وقتا از این همه آزادی لذت میبرم و 

گاهی اوقات هم این گیرندادنا واسم حوصله سربر و کسالت بار میشه و دقیقا من یک زندگی نباتی دارم!!!

از کارهای خودم خندم میگیره،دیوونه شدم،دنبال دردسر هستم،دلم هیجان میخواد،نمیتونم یه جا آروم بشینم

و آرامش کامل،بعد اینهمه مشکلات و عذابی که تو این مدت کشیدم داشته باشم...

از این همه سکوت ترسم میاد،وحس خوبی هم نسبت به این همه آروم بودن بقیه و کاری بهم ندارند،ندارم..

شاید بشه اسم این نوع مدل اتفاق رو آرامش قبل از طوفان گذاشت... و خداکنه همچین چیزی نباشه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۴
leila 79.ha

این روزها عین آدم فضایی ها میمونم به طرز عجیب و غریب...

درجایی زندگی میکنم که بین زمین و آسمون معلقم و دربین افرادی زندگی میکنم که هیچ جاذبه ای ندارد،واقعا هیچ جاذبه ای ندارند و رابطه من با اونا 

عین دوقطب غیر همنام و درعین حال همدیگر رو دفع میکنیم!!!

واقعا چه استدلال خنده داری...البته شاید اونا آدم فضایی باشند......

آره،حتما همینطوره رفتاراشون،نوع غذاخوردنشون،نوع پوششون واقعا رو اعصابه،گاهی وقتا درونم فریاد میکشه،جیغ میکشه،اما ظاهرم خونسرد و 

نگاهم کاملا بی تفاوت و رو لبم مهر سکوت،فقط سکووت...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۲
leila 79.ha