قضیه این فیلم از جایی شروع میشه که یک مردی به نام ویلیام ترینر در دوسال پیش تو یک تصادف جاده ای صدمه ای به او وارد میشه و از گردن به پایین فلج میشه،حالا تو این فیلم یک دختری هم هست به نام لوئیز کلارک که تو یک شیرینی فروشی کیک درست میکرد و میفروخت و بعداز مدتی بنا بردلایلی صاحب مغازه اونو اخراج میکنه و حالا لوئیز دنبال کار میگرده،ویل چون نیاز به یک پرستار زن داشت مادرش تو مرکز کاریابی اگهی میزاره و لوئیز با راهنمایی های دوست پسرش به سایت مرکز کاریابی میره و از بین شغل هاپفاین شغل رو انتخاب میکنه چراکه هم به محل خونش نزدیکه و هم مبلغ قابل توجهی میدادند و لوئیز شانس خودشو محک میزنه و وارد خونه ویل میشه...
.
.
.
پ.ن1:خب این فیلم جزء بهترین فیلم هایی بود که من دیدم و حسابی تحت تاثیر این فیلم قرار گرفتم.این فیلم جدا از رابطه عاطفی و... همکاریه اعضای خانواده واقعا قابل تحسینه،دختری که بخاطر شغل ازدست رفته اش بسیار ناراحت بوده و برای تامین بخش کوچکی از خانواده یا خود سریع به دنبال کار میره و جالب اینجاست که کاری ک انجام میدهند چه برای خانواده و چه برای اطرافیانشون مهم نیست،مهم اون پولی که در میارند از راه سالم ،و مبلغی که میگیرند هست،و متاسفانه تو ایران خانوم ها به دلیل اینکه امنیت ندارند نمیتونند هرشغلیو انتخاب کنند و این خیلی ناراحت کنندست...
 
پ.ن2:خب این خیلی خوبه که آدم ها کسی رو داشته باشند که راهنماییشون کنند.لوئیز دوست پسری داشت که به او مرکز کاریابی رو معرفی کرد و به او کمک کرد که خودشو نبازه با لبخند دنبال کاری بگرده که مطمئنا پیدا میشه...
چه خوبه که ماها هم یه دوستی(حالا چه ازنوع پسر و چه از نوع دختر ولی با روابط خوب و سالم)داشته باشیم که تو برخی مسائل،مسائلی که خانواده از جمله پدر و مادر اونجوری که باید با موضوع برخورد کنند،نمیتونند ،داشته باشیم...
 
 
 
پ.ن3:لوئیز هیچ توانایی ای در باب فلج چهار اندام نداشت و سعی داشت که میتونه یاد بگیره و واقعا اراده قویش تحسین برانگیزه و اون تنها کسی بود که تونست ویل رو کنترل کنه و کنارش بمونه...هرکسی که اراده قوی،دانش و اجتماعی باشه مسلما تو هرکاری موفقه...
 
پ.ن4:آرزوی لوئیز این بود که تو مدوفشن باشه و لوئیز باتوجه به اینکه دختر خونگرم،اهل گپ زدن بوده و به دیگران کمک های بسیاری می کرده میتونست آینده خوبی داشته باشه و(باتوجه به ارادش)به هرچی برسه.لوئیز تونست باکمک پرستار مرد ویل به تمام چیز هایی که باید میدونست دست پیداکنه و تلاش کرد تا یک پرستار نمونه ای بشه...
ادمها با نشستن و آکبند گذاشتن مغزشون نمیتونند به خواسته هاشون برسند باید تلاش کنند راه های سخت رو طی کنند تا به راه هموار برسند...
 
 
 
پ.ن5:ویل با تمام داشته هایی که داشت بازم به اهدای عضو و رفتن از این دنیا فکر میکرد،شاید ویل میتونست به زندگی کردن در کنار لوئیز فکر کنه و راحت ترباقضیه فلج بودنش کنار بیادامابقول لوئیز: 
اگر ویل هم همانند لوئیز فکر میکرد حتما کنارهم خوشبخت میشدند...
در آخر کار ویل واقعا عالی بود که تونست لوئیز رو آروم کنه و اونو جایی بفرسته که آرزوی لوئیز کلارک بوده است...
 
این فیلم به من یاد داده که محکم باشم،اراده قوی داشته باشم،به دیگران کمک کنم و عاشق واقعی باشم و بمونم،عاشق هرچیزی که منو به جاهای خوب خوب میبره...:)