نوزاد بودیم،کودک شدیم،کودکیمان تمام شد نوجوان شدیم بعد جوان و همچنان سالیان سال این 

زندگیه نکبت بار ادامه دارد...

همچنان تحت زورگویی های بی نتیجه پدرومادر به سر میبریم و از بس دست و پا زدیم رو به مرگیم...

نمیدونم چرا پدرومادرا میخوان کارهای نکرده خودشون رو به زور و اجبار به بچه هاشون تحمیل کنند و

این یعنی اوج خودخواه بودن...

یا مثلا کارهایی تو جوونی خودشون انجام دادند،حالا به بچه هاشون میرسه میگن نه و زشته و بد 

هست و...به روشونم میاریم میگن به عقلمون نمیرسید و بچگی کردیم...بابا بچگی کجا بوود قد پدربزرگ

و مادربزگمون سن داشتند خودشونو به خریت میزدند...

حالم بهم میخوره از هرچی تحمیل و دستور دادن...یه جورایی میخوان عقده هاشونو سر بچه هاشون خالی کنند

این دسته پدرومادرا خیال میکنند یه چیزو به اجبار تو سر بچه هاشون کنند حتما همونی میشند که 

میخوان...اما اصلا اینطور نیست...پدرومادرایی که به بچه هاشون استقلال فکری و بیان حرف نمیدند 

عینهو مثله بچه های تو سری خور میشند و هرکسی به خودش اجازه میده به اون بچه هرچیزی 

بگه و یک بچه عقده ای دیگر به جامعه ما تحویل داده میشه و باز چرخه ادامه پیدا میکنه و اونم

شاید به احتمال زیاد بچه شو همینجوری بار بیاره...اینجور بچه ها روزی صدبار آرزو میکنند که بزرگ

بشند و تا ازاد بشند ولی نمیدونند اول بدبختیشون تاازه شروع میشه و....

 

ای کاش همه پدرومادرها اجازه آزادیه بیان و حق انتخاب و مستقل بودن به بچه هاشون میدادند و واسه یک بارم که شده

بهشون اعتمادمیکردند...البته تمام پدرومادرا اینطور نیستند و همون مقدار هم واسه تشکیل انسان هایی

با عزت نفس و اعتماد به نفس پایین

کافیه...شاید مهم ترین اتفاق هایی که تو زندگیه بچه ها رخ میده و نمیده مقصرش پدرومادرها باشند...