دوروز پیش از طرف مدرسه مارو به المپیاد ورزشی رشته تربین بدنی بردند...:-|

 فکرنکنم تاحالا گفته باشم من عاشقق رشته تربیت بدنی بودم و هستم و طراحی

و دوخت به اجبار...خب به اجبار که نمیشهگفت از بین رشته های مزخرف مجبور

شدم به طراحی و دوخت برم،آخه مامان خانوم از ورزش بدش میومد و نمیخواست من 

برم...و من هیچ وقت نکردم چرا نفرستاد؟؟خب اون دوست نداشت چه ربطی به من داشت؟؟

مگه قرار بود اون درساشو بخونه یا ورزششو یاد بگیره و انجام بده؟؟من سه ماه تابستون

هرهفته دوشنبه چهارشنیه که روزای ثبت نام بود بود با مامانم میرفتمو از خونه به من

میگفت هرچی میخوای بری برو فقط رسیدیم اونجا بگی تربیت بدنی من میدونم وباتو و منم

حرفی نمیزدم و وقتی به مدرسه میرسیدیم مدیر میگفت چی شد؟؟تو مامانتو راضی

کردی یا مامانت تورو؟؟منم میگفتم من فقط تربیت بدنیمیرم و مامانم چشم غره

بهم میرفت و هرروز به همین مراتب پیش میرفتبهش هم میگفتم دلیلشو بگو چرا نمیفرستی میگفت:

دلیل نمیخواد.دوس ندارم و ازین ک.شرا...و با تمام حرفای بی سروتهش تمام آرزو و ای کاش های

آیندمو نادیده گرفت و خدخواهانه پای حرفش وایستاد...البته عرض کنم

خواهرام عینهو ماست فقطنگاه میکردند و داداشم هرچی گفت هیچی به هیچی...

مدیر مدرسه،معاون،ناظم همه و همه تلاش کردند

یعنی نزدیک بود بقال سرکووچه هم بیاد بگه از سرخر شیطون بیا پایین و راضی شو

اما هیچی دیگهه نشد...من هم مرغم یه پا داشتتا لحظه ی آخر تلاشمو میکردم..

علت طراحی و دوخت رفتنمم این بود که دوستم مامانش گفت هرچی میخوای بری

برو فقط گرافیک رو  و واسه اون مهم نبود چیمیره...یه روز باهم مدرسه رفتیم گفتم

چی میخوای بزنی؟گفت خالم گفت برو طراحی و دوخت همین که رسید گفت طراحی و دوخت

به همین راحتی!!!واقعا از این همه بی احساسیش راجب آیندش هم خندم گرفته بود هم حرصم..:-|

منم مجبوری تسلیم مامانم شدم و گفتم طراحی و دوخت...:((

وااااااای که چقدر بدم میومد از این رشتهه...دو هفته اول هیچی سر کلاس گوش نمیدادم...

اوووووف متنفر بودم و گاهی وقتا هنوزم متنفر میشم!!خب داشتم میگفتم از طرف مدرسه

به المپیاد ورزشی رفتیم..همین که نشستم بغض داشت منو خفه میکرد

اوووف بدترین حس دنیا بود..هیچ کس نمیدونه وقتی بچه های تربیت بدنی حرکات نمایشی

ژیمناستیک،تکواندو،دفاع شخصی و فوتبال رو میرفتند هر لحظه،هرثانیه،هردقیقه

از مامانم،خواهرام و کسایی که باعث و بانی نرفتنم شدند متنفر میشدم،

حالم ازشون بهم میخورد و دوست داشتم تو اون لحظه هیچ کس پیشم نباشه

تا میتونم گریه کنم...منن عاااشق فوتبال و بخصوص تکواندو ام

و مطمئن بودم یعنی مطمئن مطمئن مطمئن بودم خییییییییلی موفق میشدم و هنوزم

اصرار به رفتن تکواندو به باشگاه دارمولی انگاری هیچ کس علایقم براشون مهم نیست

و برای رفتنم تلاش نمیکنه.انگاری نمبخوان خودشونو چمیدونم کوچیک کنند،

بد کنند اصن نمیدونم والا چیه که جلو نمیرند بگن لیلا دلش میخود به تکواندو بره و

من وقتی اصرار میکنم برم اونا عین مترسکسرجالیزاند و حرفی نمیزنند و فقط نگاه

میکنند..اگه میبینید بعد دوروز این پستو نوشتم بخاطر اینه که خیال میکردم پشیمون 

میشم از این پست اما از دلم که نرفت هیییچچ بدترم شد و هرروز بیشتر به ذهنم میاد!!!

هنوزم از مامانم دلخورم،ناراحتمو حالم بد میشه وقتی میبینمش..اگه یه روزی تو رشته م

یه چیزیم شدم مطمئنم تو رشته تربیت بدنی بهتر میشدم و هرگز از دلم 

بیرون نمیره...من شبا تا ساعت2،3شب فوتبال میدیدم اما مامانم نمیزاشت ببینم

و گاهی وقتا حریفش میشدم...الان دیگه حتی حوصله تلاش کردنم ندارم و خیلی

راحت از علایقم میگذرم..دیگه فوتبال نمیبینم،اگرم ببینم کامل نمیبینم...

اون روزی که پرسپولیس و کارشیما بازی داشت قرار شد تو مدرسه فوتبال بخش کنند

به دلایلی دبیر تربیت بدنی لج افتادو نیمه اول و ندیدیم من به شدت عصبی بودم یه دفعه

به خودم اومدم دیدم حالات قبلنارو گرفتم و سریع خودمو کنترل کردم(البته به سختی)

و وقتی کلا ندیدم کاملا بی تفاوت بودم...خیلی روخودم کار میکنم زمان زنگ ورزش،ورزش نکنم

و خودمو بی تفاوت نشون بدم چرا کهنمیخوام روز به روز بیشترحالم از خانوادم بهم بخوره

و میخوام به رشتم عادت کنم...من تو رشته ام سه ساله که هستم

طراحی میکنم و واسه خودم گاهی وقتا لباس میدوزم و ذوق و شوق واسه دوختش

دارم اما همه اینا از روی علاقه نمیاد و چیز دیگهای هست که خودمم نمیدونم..!!

 پ.ن1:یکی از رویاهام موفق شدن تو تکواندو هست و باید بهش برسم..درسته18سال سن

دارم اما چندوقت پیش یکی از فامیلام گفت:تو مدرسه ما(مدرسشون خصوصیه)دبیرمون به

ما تکواندو و شنا و... یاد میده میگم خوش به حالتگفت مهم نیست تو که انقدر دوست داری

هروقت مستقل شدی برو،دبیرمون از20سالگی یاد گرفت و هنوزم دوره میبینه

وقتی اینو گفت گل از گلم شکفت:))نمیدونید چقدررر خوشحال شدمم و انگیزم بیشتر شد

اخه عاق بابا میگفت از سن پایین باید میرفتی،تو سن پایینم بودم میگفتن زوده!!کلا سرمو شیره

هرسال میمالوندن تااا به این سن رسیدمخلاصه بگم چیزی که منن بخوام باید بشهه باید:))