گاهی وقتا خسته میشم...از همه چیز زده میشم،دلم هیچی نمیخواد..هیـــــــــــــچی
دوست دارم سبک سبک باشم،خالیِ خالی،خالی ازهرگونه احساس،
بی حس بودن هم واسه خودش عالمی داره،حس فوق العاده ای است
خلاء خلاء هستی.انگار روی آب مثل یک شناگرماهر،شناوری..اووف چه لذتی داره
شناکردن حس مردن،حس آرامش،آروم بودن،حس خوبی رو به همراه داره
دلم حسابی تغییروتحول میخواد..از ظاهر خودم تا..باطن خودم تا...اخلاق خودم
دلم این آدمو،این دختررو نمیخواد،عاشق این دختر هستم اما دلم دیوانگی میخوام..
این روزها با هیچکس زندگی نمیکنم حتی باخودم..!!حس پوچی دارم،پوووف..
نمیخوام بیشتراز این عمرم،زندگیم پیش این آدم ها تباه بشه...واقعا خسته شدمم
حتی دلم نمخواد پیششون کنار یک سفره بشینم،دلم نمیخواد حتی باهاشون حرف بزنم
این روزها دلم میخواد یه غول چراغ جادو بیاد و بگه چی دلت میخواد؟؟منم درجوابش بگم
فقط منو به اندازه دلخواه من از این جماعت،ازاین آدما،ازاین خانواده که اسمشو نمیتونم بزارم دورکن
فقط همین...هیچ خواسته دیگه ای ندارم...آرامشو خیلی وقته دیگه احساس نمیکنم
دلم آرامش میخواد،خوشبختی..مدام دلم ازکارهاشون گرفته،ازرفتارای ضدونقیصشون
از آرامش بی اعصابشون،پوووف..دلم میخواد جدا از همه شون باشم،کسی هم تا خودم نخوام پیشم نباشه
این دوره و زمونه هم حسابی با همه چیزاش منو داره بدبخت میکنه...
ذهنم حسابی خستس...مغز درد گرفتم،فکرکنم نیاز به یه آدم مسکنی دارم اما کیو نمیدونم..
من آدم آزادی نیستم اما محدود هم نیستم..اما اگه آزاد بودم مطمئنا زندگی بروفق مرادم بود
شاید اگه آدمی بودم که رو یک چیز کیلید میکردم اوضاعم بهتربود..اما آدمی نیستم که منت کشی کنم 
خودمو لوس کنم،ناز بدم برای کسی که تهشش چیی؟؟ایسس تهش این که راضی شن؟؟
عمرااا...من خودم یه روزی همه چیزایی که دلم میخوادو بدست میارم بدون منت کشیه کسی یا نازکردن لوس بازی و..
بدمم میاد یک گوهی میخورند بعد با یه کارای مسخره میخوان سرشو هم بیارند
اووف درحد بدم میاد ازشوننن...خستم..خسته تراز اونیم که فکرشو کنید..میون مرز دیوونگیم دارم میفتم..:-|
خداکنه یه روزی بشه اونا بیان جای من و من برم جای اونا تا بفهمن من دارم ازدستشون چی میکشمم:(
اما جای اونا هم بودن خسته کننده و رقت انگیزه،چندش آوره..دلمم نمیخواد جاشون باشم حتاا....