من از کلاس پنجم یعنی11سالگی به اصرار خودم چادر گذاشتم..یاد اونروزا که میافتم خندم میگیره

چه کولی بازی ای برای خریدن چادر در اورده بودم..چادر رو به این خاطر دوست داشتم که یک لباس

اضافه دارم!!یعنی اینکه من عاشق ولخرجی بودم و هستم.دوست دارم همه چیز زیادی و اضافه داشته باشم

و اصلا برام مهم نیست چقدر اون لباس یا وسیله رو دارم،شاید بهتر باشه بگم لباس خریدن،مخصوصا شال رو

خیلی دوست دارم..لذت زیادی داره که مامان خانوم هیچ وقت نخواست یا نمیتونه این موضوع رو درک کنه!!indecision

داشتم میگفتم اون زمان بخاطر اینکه پول الکی خرج کنم چادر خریدم و و سرم گذاشتم..شاید حس خوبش مال

همون لحظه بوده و همون عید اول سال که چادر گذاشتم...دیگه چادر گذاشتنم حتمی شده بود..

آخه مامانم زیادی به چادر گذاشتن و حجاب و اینا پایبنده،چیزی که در من کمی وجود داره..

دوستای من همشون مانتویی بودند و من به چادر داشتنم افتخار میکردم..گذشت بعد دوسال

یکی از دوستام به مدت چندماه چادر گذاشت وبعد بخاطر اینکه اقوام مادرش اهل ین چیزا نبودند

کلا برداشت ولی من همچنان چادری بودم..گاهی وقتها ازش خسته میشدم چراکه جمع کردنشو بلد نبودم.sad

من تا سوم راهنمایی هرجا که میرفتم به صورت مداوم چادر میزاشتم چه بخوام و چه نخوام...

اما از کلاس اول دبیرستان همه چیز تغییر کرد و میزان چادر گذاشتنم کمتر شده بود..

مثلا بیرون از شهرخودم میرفتم دیگهچادر نمیزاشتم..با ماشین جایی میرفتم که هیچ،مدرسه رو که سرویس داشتم

بازم هیچ..فقط گاهی وقتها چادر میزاشتم که با مامان و بابام میخواستیم پیاده بیرون بریم..

دوم دبیرستانم به همین منوال گذشت و رسید به سوم دبیرستان،یعنی جایگاهی که الآن من

حضور دارم امسال دیگه سرویس ندارم و گاهی وقتها خودم پیاده میرم و بیشتر وقتها داداشم منو میرسونه.

خب طبق معمول چه پیاده و چه با ماشین چادر نمیازارم و تا حدودی مانتویی شدم..الآن فصل امتحانم

شروع شده تعدادی از  امتحاناتمو دادم.یکی از روزهای امتحانم داداشم میخواست دنبالمون بیاد،

رفتم مانتومو از کمد در بیارم یهو چشمم به یک پارچه سیاه رنگ خورد و فهمیدم چادرمه:)

خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم ونزاشته بودمش..

من قبلنا تو شهرهای دیگه چادر نمیزاشتم اما الآن با دوستام و خواهرام تو شهر خودم بیرون میرمم چادر نمیزارم

و کلا ترس از نزاشتن چادر دیگه ندارم و کاملا بی تفاوتم..!وقتی میگم ترس یعنی اینکه مامانم خیلی

به این چادرو اینا پایبنده و اگه نزارم معلوم نیست چی بشه...... چون مامانم مذهبی تشریف داره و

اگه من یا دخترای دیگش یه کار اشتباه و حتی کوچیک همین چادر نزاشتن،مثل خاله زنکا پشت

سر مامانم و یا خودم و خواهرا حرف میزنن،اما چیزی که تو این دنیا برام پشیزی ارزش نداره همین حرفاست

و کاملا بی تفاوتم اما مامانم خیلی براش مهمه...indecision

داشتم میگفتم خیلی وقت بود چادر نزاشته بودم و یهو به دلم اومد که بزارم..وقتی جلوی آینه چادرم رو رو سرم گذاشتم

یه حس فوق العاده خوبی بهم دست دادشاید یکی از دلایلش این بود که زوری نبود.

من بیشتر وقتها به زور مامانم چادر میزارم،هیچوقت نشده بگم نمیخوام چادربزارم،

وقتی جوابمو میدونستم دیگه نیاز به گفتن نبود...

خواستم با چادر پیاده روی ای که خیلی وقت احساس نکرده بودم رو احساس کنم..حدود5دقیقه آهسته راه رفتم

و همچنان در این5دقیقه درگیریا مقنعه یا چادر و یا کوله ام بودم..یا مقنعه عقب میرفت و یا کوله از رو دوشم

به علت اینکه هی چادر رو جلو میکشیدم که رو زمین نیافته و کثیف نشه،میافتاد،ولی همه اینا باعث نشده بود

حس خوبم از بین بره..داداشم وقتی منو دید خندید و تعجب کرد و گفت:اتفاقی افتاد که چادر گذاشتی یا عشقی؟؟

گفتم عشقی گذاشتم..منو و دوستم که اسمش یگانه هست تا یه جایی پیاده کرد و گفت ما بقیه راه رو پیاده برید

و ماهم قبول کردیم.. وقتی پیاده شدم حس خجالت داشتم.انگار ازاینکه چادر رو سرمه حس خجالت داشتم،

یه جوری بودم همش به این فکر میکردم که بقیه منو با چادر ببینند چی میگن،آخه من به هرکی میگم چادریم

باورش نمیشه وتعجب میکنه و میگن بهت نمیاد چادری باشی،نمیدونم در من چی میبینند که اینطور میگمن.

نه خیلی شیطون از نوع منفیشم..در کل خجالت هممچنان بامن همراه بود..خواستم چادر رو در بیارم

اما خیلی مسخره بود اگه درمیاوردم..چه گذاشتن و چه آوردنیئبود..شاید از دوستم مبینا،شاید از خیلیای دیگه خجالت

میکشیدم،اما این خجالتو به جون خریدم و برنداشتم و همین که وارد مدرسه شدم،برداشتم و تو کوله ام گذاشتم...!

برگشت هرچی خواستم با خودم کنار بیام چادر بزارم نشد و به یگانه گفتم ایی میخواستم چادر بزارماا

و اونم گفت:ولش نمیخواد بزاری...

.

شایدحس احمقانه ای از نظر بعضیها باشه،اما حس اون لحظه من این بود و نمیشه احساسات

رو تو بعضی از شرایط کنترل کرد و بعضی هارو بیان نکرد.اما من تو اون شرایط تونستم خودمو کنترل کنم و بیان نکنم.

چادر گذاشتن و نزاشتن برام فرقی نمیکنه اما وقتی کسی تو یک چیز بهت اصرار میکنه و بهت زور میگ این مدل

حس ها تو آدم به وجود میاد،من اصلا ازاین حسم خجالت نمیشکم چراکه من باعث به وجود اومدن همچین حسی

نشدم،کسایی باعث به وجود اومدن این حس ها شدن که با فکر های قدیمی و مزخرفشون،با خرافات و اعتقادات

به ظاهرشون منو به این روز انداختند...صدالبته با خودم کار میکنم که این نوع احساساتو در خودم بکشم

و فقط در شرایطی این کار تحقق پیدا میکنه که این ادما دور و ورم نباشندد...